اندیشه در استمرار انسان ،خروج از مسیر حبس و ورود در مسیر رشد می باشد. ابوسعید نیازی هشترودی آخرین مطالب
نويسندگان سه شنبه 11 تير 1391برچسب:نقد تفکرات نیچه (نسبیت انگاری و مسأله قدرت), :: 19:28 :: نويسنده : علی اسدی سهند آبادی
این تفکر بیش از هر متفکری وامدار اندیشههای نیچه (Nietzsche) و هایدگر (Heidegger) است. نیچه نخستین فرد از حلقه تفکر پسامدرن است که در قالب تفکر نیستانگار بحران انحطاط در غرب مدرن را متذکر میشود. وی سراسر تاریخ فلسفهی غرب را تاریخ نیستانگاری خطاب میکند و با عبارت «خدا مرده است» در صدد اثبات مرگ امر فراحسی در متافیزیک بر میآید. به باور او متافیزیک غربی در پایان راه خود قرار دارد و دیگر قادر به درک مفاهیم نوین بشری نیست. چرا که مفاهیم نوین بشری برآمده از جهانِ فاقد امر فراحسی است. چنین تحلیلی نشان میدهد که چرا نیچه همچون دیگر فلاسفه، اخلاقیات را برآمده از متافیزیک نمیداند و بالعکس متافیزیک خویش را محیط بر اخلاقیات بنیان میگذارد. اگرچه او ادعا میکند از نیستانگاری گذر کرده است اما در حقیقت در قالب نوینی از نیستانگاری به ظن خود به انتقاد از مدرنیته مشغول میگردد.[1] هایدگر نیز چنین نظری نسبت به نیچه دارد که علیرغم نقادی متافیزیکِ نیستانگار خود متعلق به نحلهی تفکر نیستانگار است و بس. اما نیستانگاری چیست؟ نیچه میگوید، موقعیتی که بشر از مرکزیت و محوریت منحوس به جانب مجهول میچرخد و خود امری ناشناخته میگردد و آنگاه سفر در جهت شناخت خویش و جهان پیرامون آغاز میکند. در عوض هایدگر میگوید، نیستانگاری فرآیندی است که بشر در طی آن متوجه میگردد نهایت و وجود در حقیقت یک چیز هستند: جهان تنها نهایت است و وجود، همین. بنا بر نظر متقدمین این مکتب بویژه نیچه، نیستانگاری عبارت از حرکت بنیادین در سیر تاریخ غرب است. جریان ژرفی است که صرفاً میتواند گرفتاریهای بشری و رنجهای جهانی را در خود داشته باشد. همچنین حرکتی است تاریخی از سوی اقوام صاحب اقتدار دوران نوین. ارزشهای تفکر نیستانگار بیش از هر چیز ادعای برابری با یکدیگر دارند چرا که در جهان واقعیات ارزشهاْ خودْ فارغ از تحلیل محتوایی و برآورد ارزشی هستند. در جهانی که هیچ اصول ارزشی پایدار نیست و به قول نیچه خدایی بر پهنهی گیتی نتوان متصور بود[2] اخلاقیات پیشینی بیش از هر چیز به مخاطره میافتند و طبیعت حقوقیشان مشخص میگردد. ارزشها برابر میگردند و دیگر محتوای آنها مطلق نیست. به گمانم بزرگترین انتقاد نیستانگاری از مدرنیته مقامی است که برای وجود در نظر گرفته است: جانبی و در حاشیه. در دوران حاکمیت علم و تکنولوژی که مدرنیته مسبب آن است «وجود» ماهیتی لرزان و ناتوان و در حاشیه اجتماع مییابد؛ تعجبی ندارد که وجود به تدریج منزوی میگردد. انسان به آرامی مبدل به هیچ میگردد و هیچ، اندک اندک به همه چیز مبدل میشود. خواستگاه نیستانگاری در جهانی است که آنرا پسامدرنیته (Post-Modernity) خطاب میکند و به نوعی وامدار تفکر باستان تا به عصر مدرنیته است. نیستانگاری به هیچ وجه سر سازگاری با مدرنیته ندارد. در سیاست این تمایز به چه قسم است؟ تودهوار شدن امر سیاسی، بیریشگی اصول اخلاقی و بیطرفی عامهگرایانه به نفع هیچ چیز بر علیه همهچیز (یعنی سکولاریسم) از ابتداییترین تأثیرات مخرب تفکر نیستانگار بر جهان سیاستهای ملی است. بطورکلی حیات معطوف به قدرت است و جمیع ارادهها میل به قدرت دارند. همین مفهوم نیستانگاری نیچه را عیان میسازد که با دستور، امر و فرمان حس قرابت دارد. ارزشها آنوقتْ فرمانِ ارادهی انسانی است در میل به قدرت. ارادهی قدرت نیز به قدرت مطلق تمایل دارد. لذا اصل بر پذیرش قدرت است و تمکین در مقابل ارزشهایی که میآفریند. ارزشهای نیستانگار در بهترین حالت ممکن انسانیت را از غایت به وسیله نازل میکند و احترام به آنرا که میبایست زیربنای هر قاعده اخلاقی باشد نفی کرده، بجای انسان قدرت را ارزشآفرین میشناسد. از اینرو نیستانگاری که با نیچه در قرن نوزدهم متولد شد زمینهساز پدید آمدن حکومتهای تمامیتخواه و شدیداً در طلب انحصار اقتدار گردید. جهنمی که آن حکومتها در قرن بیستم آفریدند اکنون بر کسی مخفی نیست. پینوشتها [1]. ر. ک: «من نخستین نیستانگار تمام عیار اروپا هستم.» (اراده معطوف به قدرت) [2]. بیخدایی نیچه با بیخدایی سنتی اعصار باستان و بیخدایی مدرن فویرباخ (Feuerbach) تفاوت اساسی دارد. بیخدایی نیچه پیامدهای خطرناک اخلاقی در پی دارد و معتقدم صرفاً بحران بشری ایجاد میکند و وانهادگی انسان در تعریف عام را در پی دارد. نظرات شما عزیزان: پيوندها
|
|||||||||||||||||
![]() |